تبليغاتX
دخترک اسکیت باز
من این دفعه دیگه مردم بچه ها قلبم خاکستر شدواسه اسکیت نه هاااا...واسه....خوب فعلا بابای..من تابستون میام پیشتون..
+ نوشته شده در ساعت 4:12 PM توسط k8ergirl$ |

سلااااااااااااااااااام بچه هاا خوبین؟

خیلی خوشحالم که دوباره اومدم پیشتون...خیلی درگیر درسا ام...الانم که اینجا نشستم فردا امتحان دارم...کاشکی شما هم هنوز به یاد من باشید و برام نظر بزارید...خوب دیگه من رفتم فقط می خواستم حالتون رو بپرسم...امیدوارم موفق باشید...درساتون رو خوب بخونید.من دوباره برمیگرم اما معلوم نیس کی!!!

قربان شما دختر اسکیت باز...فعلا بابای دوستای خوبم...

+ نوشته شده در ساعت 6:56 PM توسط k8ergirl$ |

سلام بچه های با حال...حالتون خوبه؟با درسا چی کار میکنید...معلومه حال همتون حسابی گرفته اس!!!خوب دیگه چاره ای نیس بالاخره باید باهاش بسازیم..خوب به هر حال امیدوارم موفق باشید...حالا از این میگذریم میریم سر اصل مطلب که اگه گفتید چیه؟...روز اول مدرسه ها یا همون شروع بدبختیا...

صبح 1شنبه ساعت 6به زور بیدار شدم...بعد رفتم تا کارامو بکنم اما وقتی مانتوم رو پوشیده بودم بابا تا 2ساعت داشت دنبالم میگشت منم جوابشو میدادم اما انگار صدام نمیرسیده... راستش خودمم داشتم خفه میشدم...خلاصه بعدشم مقنعه ی مبارک رو سرم کرم رفتم جلوی آیینه تا یه کم به حال خودم گریه کنم...(البته این موضوع ها تا روز دوم حل شد شما نگران تیپ بنده نباشید من خودم اسپرتش کردم)از یه طرفم کلی خندیدم به خودم و میگفتم عجب حالی بکنن این ناظما با این ریخت من...

دیگه جونم براتون بگه که تو راه که داشتم میرفتم یاد روزهای به یاد موندنی پیست افتادم که اشک تو چشمام حلقه زد(نه بابا اشک اون وسط کیلویی چند بوده همینطوری گفتم دور همی تا یه کم بخندیم)خلاصه 10دقیقه دیگه ام رسیدیم دم در مدرسه که دیگه من رفتم تو و حواسم جمع درس شد...دیگه همین ..حالا پاشین برید خونتون...

(راستی من یه روز جدا گذاشتم واسه پیست که تا حالا هر بارشم رفتم) من برم دیگه دنبال بدختی های خودم...خوشحال شدم تونستم باهاتون بحرفم لطفا شما هم جوابمو بدید دیگه...من که با دیوار حرف نمیزنم که(حالا به دل نگیریا...ما با رفیقای فابمون اینطوری میحرفیم....منظورم این بود که برام بنظرید)خوب فعلا بابای...قربان شما دختر اسکیت باز

 

+ نوشته شده در ساعت 4:48 PM توسط k8ergirl$ |

سلام بچه هااااا...خوبین؟

من که حالم زیاد خوب نیس آخه دیشب واسه آخرین بار رفتم پیست همینطوریش حالم بد بود با یه دوچرخه ام تصادف کردم بد جور خوردم زمین که همه ی مهره های کمرم رفتن تو هم...الانم به سختی تونستم بشینم پای کامپیوتر...خوب دیگه باید ببخشید که نتونستم زیاد پیشتون بمونم...واسه مدرسه ها هم تسلیت میگم که دارن هی نزدیک تر میشن...خوب دیگه من رفتم فعلا بابای...هان راستی آپ بعدیم معلوم نیستا یه وقت فکر نکنید من دیگه نمیام هااااا....

+ نوشته شده در ساعت 7:4 PM توسط k8ergirl$ |

سلام سلام...من دوباره بعد از قرن ها اومدم پیشتون...حالتون خوبه؟ دماغتون چاقه؟میبینم که دارین واسه مدرسه ها بال بال میزنید...من که از پریروز تا حالا افسردگی گرفتم....آخه مدرسه های ایران چه چیزای باحالی دارن که ما واسشون ذوق کنیم...اونور آب میرن مدرسه ما هم میریم مدرسه .اولا که باید یه مانتو بپوشیم که خودمون توش گم میشیم...دوما که باید یه مقنعه سرمون کنیم که دستکمی از یه چادر نداره....البته من گفتم باید این کارا رو بکنیم کسی که عمل نمیکنه... خوب میریم سر اصل مطلب...موضوع:جای مورد علاقم(پیست)

یادتونه که گفتم می خوام برم پیست دوچرخه؟ چه کاری کردم رفتم ها...هنوز دوروز نشده بود رفتم به اونجا اعتیاد پیدا کردم میخواستم هر روز برم...اصلا جون میداد واسه اسکیت...حالا حتما میگین که چرا دیگه نمیرم...خوب باشه من براتون میگم اما شرط داره باید روی ادامه ی مطلب کلیک کنی بعد میفهمی چی شده؟...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ساعت 6:45 PM توسط k8ergirl$ |

سلام میکنم به شما برو بکس گلابی...(نه کی گفت تو گلابیی منظورم از گلابی گل گلاب بود آی کیو...)خوب می خواستم بگم که الان خیلی وقته در مورد پیست ننوشتم.چون دیدم یه کم وبم تکراری شده بود گفتم بزار یه مدت از پیست چیزی ننویسم تا یه کم وبلاگ متحول بشه...اما حالا می خوام دوباره شروع کنم حالا امروزیا تو پست بعدیم...پس منتظر باشید که به زودی اتفاقات جدید رو میخونید...

آهان راستی همونطور که بعضی دوستان خواسته بودن من بگم کیم میگم اما خیلی مختصر...بنده آناهیتا هستم در خدمت شما...نزدیک یک سال پیش من یه وبلاگ زدم که هنوز یک ماه نشده بود ولش کردم و از آذر پارسال شروع به نوشتن این وبلاگ کردم و هنوز که هنوزه نگهش داشتم...تا حالا سه تا آدمو نا فرم کشتم یه ده تایی هم انداختم تو سیاه چال...هنوزم پروندم بازه...خوب عرضم به حضورتون...همین دیگه مواظب خودتون باشید اگه برام نظر نزارید به زودی میکشمتون...پس نظر یادتون نره هاااااا...

(دروغ گفتم ها من ادم نکشتم هااا جدی نگیریدا من اگه یه زخم ببینم هیچیم نمیشه...چرا دروغ بگم؟!!.اما کارم به ادم کشی دیگه نمیرسه...)

آهان راستی پایین پایینه وبلاگ هر دفعه که میایین توش یه جک با رنگ قرمز نوشته بخونیدش تا هر موقع تو وبم میایید شاد باشید...

+ نوشته شده در ساعت 10:32 PM توسط k8ergirl$ |

سلام بچه ها خوبین؟

امروز خیلی عصبانی ام...یعنی چی این افراد دیوانه میان تو یه سری وبلاگ ها و نظرهای بد میدن؟؟؟...چه بی ادبن این بشرا...دفعه دیگه اومدن اینجا میدونم باهاشون چی کار کنم...(البته دوستای خوبم با شماها نیستم من با همونایی هستم که خودشون میدونن کین...)تو وبلاگ دلبر و جیگر جونمم رفته بودن و اعصاب اونارو هم ریخته بودن به هم...اشکالی نداره بچه ها خودتون رو ناراحت نکنید من میدونم با هاشون چی کار کنم...این افراد حتی جرات ندارن اسمشون رو بنویسن....

بچه ها من فقط ازتون میخواهم واسشون دعا کنید که خدا یه کم عقل بهشون بده...واسه این که همه مثل هم دعا کنیم.جمله ی زیر رو با صدای بلند بخونید...

<<پروردگارا از تو میخواهیم به یک سری انسان های بی عقل کمی عقل عنایت فرمایی...الهی آمین...>>

من بازم از دوستان خوبم معذرت خواهی میکنم چون یه کم تند رفتم...آخه خیلی عصبانی شدم...خوب فعلا بابای...

+ نوشته شده در ساعت 12:31 PM توسط k8ergirl$ |

سلام سلام.دوستای خوبم,خوبین؟چیکارا میکنید؟چه خبرا؟خانم بچه ها خوبن؟؟...

اول از همه می خوام از دوستای گلی که برام نظر دادن تشکر کنم(دلبر جون و جیگر جونم و بقیه ی دوستای خوب)که باعث شدن من برگردم به وبلاگم...خوب بازم مثل همیشه میریم سر اصل مطلب:...

چند وقت پیشا زنگ زدم به یکی از دوستای قدیمیم کلی با هم حرفیدیم...دوستم که اسمش....باشه برام یه موضوع با حالی تعریف کرد که من با اجازش اون موضوع رو برای شما هم میگم:

قبل از نوشتن موضوع میگم که توی داستان اسم دوستم رو میزاریم(...)چون خوبیت نداره که اسم دختر مردم رو بگم یه وقت خوششون نیاد..

یه روز (...)تو خونه تنها بوده و داشته تلوزیون نگاه میکرده که تلفن خونشون دیلینگ دیلینگ زنگ می خوره...پا میشه بره جواب بده اما کسی حرف نمیزده!!!...

(...):الو.بله...

مزاحم:...

(...):گفتم الو...تو کی هستی؟

مزاحم:...

(...): هر کی هستی دیگه مزاحم نشو وگرنه برات بد تموم می شه(دوستم خیلی خفنه)

مزاحم:ها ها ها...(صدای یه مرد بوده)

(...):هه هه هه منو مسخره می کنی مردتیکه....حالا میدونم بات چیکار کنم...

(...) گوشیو میزاره و اصلا تلفن رو از تو برق در میاره...(یه کمیم وحشت کرده بود) میره ادامه ی برنامه ی تلویزیونشو ببینه که زنگ در خونه خورده میشه این دفعه دیگه رنگ از روش میپره....میره آیفونو جواب بده دوباره مثل قبل هیچ کس جواب نمیده فقط این دفعه خیلی صدای خنده می امده... سریع فرار میکنه بره بالا پشت بوم که ناگهان تو راه پله ها صدای قفل در میخوره به گوش(...)دیگه بیچاره از ترس نزدیک بوده خودشو خراب کنه(البته ببخشیدا...من اینطوری توصیف میکنم)

دیگه خلاصه میرسه بالا ...بد از بالا پایینو نگاه میکنه اما چیزه خاصی نمیبینه...یه کم خیالش راحت میشه بر میگرده پایین میبینه چراغا خاموشن شدن فقط چراغ اتاق خودش روشنه....دیگه خیلی ترسیده بود میره به سمت تلفن که به باباش زنگ بزنه...یه هوویی دوباره وسط راه صدای خنده میشنوه...بر میگرده میبینه باباش و مامانش و داداشش دارن بهش میخندن بعد یادش می افته که اون روز تولدش بوده...همه ی اون کاراهم نقشه ی باباش بوده تا سورپرایزش کنن...

اینم از جریان دوستم:(...)خوب امیدوارم از این مطلب نتیجه های خوبی گرفته باشید...

نتیجه ی اول:زود هول نشید...

....... دوم:همیشه روز تولدتون یادتون باشه..

...... سوم:همینی که خوندید...

خوب دیگه من برم بخوابم ساعت 2 نصفه شبه چشام داره میاد روی هم...فعلا خدا نگه دارتون...

بچه ها نظر یادتون نره هااا...خوب دیگه شب بخیر...

+ نوشته شده در ساعت 2:8 AM توسط k8ergirl$ |

                                     دوباره سلام میکنم به دوستای گلم...

شما واقعا با نظرای قشنگتون مارو خوشحال کردید(از صنعت مبالغه استفاده کردم...حالا جدی نگیر)آخه این درستشه من بیام دو ساعت بشینم پای این کامپیوتر قاط زده یه چیزایی سر هم کنم تا سر شمارو گرم کنم اما نظر نداده بزاری بری؟!!!...نه آخه خودتون بگید اصلا دلتون میاد منو ناحارت(ناراحت)کنید...

و حالا نوبت اون بچه های باحالی که مطلبای منو میخونن و برام نظر میزارن:ایوول دوستان واقعا دمتون گرم...خوشم میاد همتون مثل خودمین...من با اونایی بودم که واسم نظر نمیزارن...

خوب حالا میریم سر اصل مطلب که نمیدونم چیه...حالا بزارید یه کم فکر کنم که اصلا چی می خوام بنویسم...آهان فهمیدم اصلا این پستم رو میزارم واسه جواب به نظرای سر سبزتون...خوب اول جواب اون کسانی که میان شعر و عکس(از همین عکسایی که با حروف انگلیسیه):خانوم ها و آقایون لطفا برام نظر بدید اونم در مورد وبلاگم..من هر چی از اینا باشه پاک می کنم...

و حالا نوبت اونایی که پست الکترونیکشون رو تو قسمت نظرا میزارن:من دیگه از این به بعد کسی رو اد نمی کنم...منظورم آقا پسرا هستش...پس خواهش مینکم اگه واسه این کارا میایین اصلا نیایین...

و این بار میریم سراغ بروبچ گل گلاب که خیلی با حالن و منم سعی خودم رو میکنم که بتونم نظراشون رو جبران کنم...بازم میگم خیلی ممنون ...دمتون گولی(اصطلاح منه)

خوب دیگه من باید پاشم برم...مرسی که بهم سر زدید...امیدوارم بتونم پست بعدیم رو بهتر بنویسم...

در ضمن قسمت هایی که با زرد نوشتم رو یعنی با تاکید گفتم...پس خوب بخونیدشون...

خوب من میرم و تا وقتی که برام درست و حسابی نظر نزارید بر نمیگردم...

پس دوستای خوب و مهربون و گلم نظر یادتوووووون نره هااااااا...

                                      فعلا خدانگهدارتون...

+ نوشته شده در ساعت 4:45 PM توسط k8ergirl$ |

سلام مهربونای خودم...حالتون خوبه؟باشه قبول میکنم کوتاهی کردم...آخه شما که نمیدونید چه وضعی بود!!!...کلی سرم شلوغ بود...حالا دیگه باید ببخشید...

امروز اومدم که براتون از بدبختی هایی که تو این مدت کشیدم بگم...پس خوب بخونید تا بفهمید چرا   تو این مدت آپ نکردم:

دلیل اول(میتونید اسمش رو بزارید بیچارگی اول):یه روز اومدم یه عالمه مطلب با حال نوشتم اینقدر خودم خوشم اومد که چندین بار خوندمش اما تا اومدم واردش کنم یه هویی در خونمون رو زدن...دوستم بود رفتم پیشش که ناگهان توی این مدت کوتاه دختر دایی کوچیکم اومده بود و....(کامپیوتر ریخته بود به هم)

دلیل دوم:یه بار دیگه با خودم عهد بستم که حتما save ش کنم اما از بد شانسی این دفعه تلفن خونمون زنگ خورد و منم میخواستم save کنم اما سر همون به هم ریخته شدن کامپیوتر اصلا save ام نمیکرد...حالا از اون طرف زنگ تلفن از این طرفم عهدی که من بسته بودم...با اینکه من عهد خودم رو شکستم و رفتم تلفن رو جواب بدم اما وقتی برگشتم دیدم کامپیوتر هنگیده...(اصولا آدم وقتی این نشانه هارو میبینه میگه واااااااااااااااای ویروووووووووووس)

دلیل آخر:بازم من یه عالمه مطلب نوشتم و صفحه ی بلاگفارو minimize کردم و رفتم یه کم رفع خستگی کنم که این کامپیوتر لعنتی بازم قاطیده بود....خوب از اون جریان به بعد ننوشتم تاااااا امروز که دارم مینویسم و خدا خدا میکنم که هیچ اتفاقی نیفته...

اصولا من وقتی تو خونه تنها باشم میام آپ میکنم...(بالا خره خودم باید جواب همه چیزو بدم مثلا همین تلفن یا در خونه....)...حالا من همین مطلب رو میدم تا حاضریم رو زده باشم بعد میام براتون از سیر تا پیاز همه چیزو تعریف میکنم...خوب دیگه کاری باری ندارید ....

به امید رفع شدن مشکل این کامپوتر قاط زده...وااااااااااااااااااااااای بچه ها این دفعه گوشیم داره زنگ میخوره...برم یا نه؟؟؟باشه باشه فعلا خداحافظتون...من رفتم امید وارم تا برگشتم این یکی دیگه غیب نشه...

+ نوشته شده در ساعت 5:55 PM توسط k8ergirl$ |